تنهایی وسکوت شب

♥♥♥بیا باران کنیم امشب چشای تلخ خونین را ♥♥بیا در اوج تنهایی دل هم رامیازاریم♥♥♥

آرزومه با تو باشم

دیدنش زیباتر از بودنش و بودنش زیباتر از دیدنش...پس من چکنم؟که...

وقتی فکر میکنی میبینی خیلی خیلی دلت میگیره وقتی بیتفاوت میشی میبینی بیقراری.

پس فقط دعا کن تا...

با هم بودن چه خوبه اما به شرطی که برای هم باشی و قدرشو بدونی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:5  توسط وحیدیاکا  | 

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

 گل گل گوزلیم گتمه یانیمدان♥قوجاغیمدا اولاسان چوغدی باشیمدان

کاش وقتی دوتایی به یه چیزی فکر میکنیم.و آروم با هم حرف میزنیم.بدونی که من فکرم همش باتو بوده و آخر سر نگی من اینهمه حرف زدم تو کجا بودی؟؟؟

کاش اونجور که کنار یه ساحل همدیگه رو بغل کردیم بدونی من دنیام رو میدم تا یه لحظه بغل تو رو احساس کنم.

گجه لر تک اوتوروب تک قالاسان عالمی وار

او گچن گونلره  تک آغلیاسان  نعالمی وار

منده بیر گون بوتون عاشیقلر ایچینده یاشادیم

عاشیقین گوز یاشینا آغلیاسان عالمی وار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:48  توسط وحیدیاکا  | 

بیا بریم دوتایی♥هر کجا که بخواهی

میدونی،رفتن خوبه اما با اونی که میخواااااااااای نه؟؟؟؟؟؟؟؟

پس از این غروب رفتن اولین طلوع من باااااش

من رسیدم رو به آآآآاخر تو بیا شروع من باااش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهااااااام بیتوخالیه نفسهام

خط بکش رو باور من زیر سایبون دستات

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خسته م از تلخیه شب تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم

بیتو و آبی عشقت تشنه م کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 0:5  توسط وحیدیاکا  | 

میبینی شبها چقد تنهاممممممممممممممممممممممم

ماه من منو نگاه کن دارم میبینمت

شبها به ماه دیده تو را یاد میکنم♥با مه فسانه گفته و فریاد میکنم

شاید تو هم به ماه کنی،ماه من،نگاه♥با این امید خاطرت رایاد میکنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 22:10  توسط وحیدیاکا  | 

تنهایی

کجایی بی تو میمیرم♥♥دونیام♥♥بیا از زندگی سیرم

کاش زندگی هم مثل بازی فوتبال بود.وقتی یه بازیکن روش خطا میکنند و میفته زمین...

داور میاد بهش میگه:میتونی ادامه بدی؟؟؟؟کاش وقتی تو زندگی افتادم یکی بود بیاد بهم بگه:میتونی ادامه بدی؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:40  توسط وحیدیاکا  | 

بی وفایی...

 نه می توانم خود را از تو پس بگیرم ،

نه تو را پس بدهم

تو مرا گرفته ای یا من تورا،

نمی دانم!

ولی می دانم عاشق تو میمانم

و میدانم که تو روزی تنهاترینم میکنی

و میروی و با کسی که دوستش داری میمانی

ولی کاش بدانی که من بین همه مردم بیشتر از همه دوستت داشتم

در این شبهای تنهایی کجایی دور از آغوشم

چه شد آخر قسمهایت چرا کردی فراموشم

بیا ببین که دور از تو شکسته ساز خاموشم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:20  توسط وحیدیاکا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 15:58  توسط وحیدیاکا  | 

دروغ


بـــهم گفت که دوســـتم داره

بـــهم گفت مـــنو مـــیخواد

بـــهم گفت اگه پاش باشه ته ِحادثه مـــیاد

بـــهم گفت که نفس هاشم اگه باشم مـــیمونه

بهم گفت شور بودن رو توی نگام مـــیخونه

دروغ گفت ...دروغ گفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 15:52  توسط وحیدیاکا  | 

تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 15:49  توسط وحیدیاکا  | 

دل چه کند؟

از بی وفایی چتر.خیس بارانم

 

دیشب ازدلتنگیت بغضی گلویم راشکست

گریه ای شد بر فراز ارزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست

 

 

نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر

فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی.و رفتی.بی آنکه نباشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 16:13  توسط وحیدیاکا  |